توی اين خونه پوسيدم خُدايا
مگه ديوار اينجا در نداره؟
چقدر بايد تحمّل کرد بی عشق؟
مگه دنيا در و پيکر نداره؟
چشام کم سو شد از بس گريه کردم
نمی دونم کی از اين خونه می رم؟
دارم می پوسم و چشم انتظارم
دارم می میرم و از رو نمی رم !
دلم خیلی گرفته و حس عجیب دلتنگی برای کسی رو دارم.
خیلی وقت بود که به چیزی فکر نمی کردم ولی مگه چقدر میشه فکر نکرد و همینجوری سر کرد و گذروند....
کاش آدمها حال همدیگه رو می فهمیدن.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:37  توسط گیشا
|
داستانی از:
شري كارتر - اسكات
از مردي مذهبي كه ايمان راسخي به خداوند داشت لطيفهاي حكايت ميكنند. او هر روز خداوند را دعا و نيايش ميكرد و معتقد بود اگر جايي مشكلي بروز كند، خدا او را از مهلكه نجات ميدهد.
يكي از روزها بارندگي شد. روستاي مرد را سيل گرفت و همه شتابان پا به فرار گذاشتند. چند نفري سوار بر اتومبيل از كنار خانهي او ميگذشتند. به او اصرار كردند كه سوار اتومبيل شود و جانش را نجات دهد.
اما مرد جواب داد: «خداوند مرا نجات ميدهد.»
بارندگي ادامه يافت، و آب، طبقهي اول ساختمان را فرا گرفت. مرد مجبور شد به طبقهي دوم برود تا غرق نشود. قايقي از راه رسيد. چند نفري در آن نشسته بودند. به مرد اصرار كرد كه با آنها برود و جانش را نجات دهد.
بار ديگر مرد جواب داد كه: «خيلي متشكرم. خداوند مرا نجات ميدهد.»
ديري نگذشت كه مرد مجبور شد براي نجات از سيل به پشتبام برود. هليكوپتري رسيد. خلبان فريادكنان به او گفت: «طنابي پايين ميفرستم. آن را بگير تا تو را بالا بكشم.»
مرد در جواب گفت: «از لطفت متشكرم اما خداوند مرا نجات ميدهد.»
چند دقيقه بعد، آب بالاتر آمد و مرد را غرق كرد. روز قيامت مرد به بهشت رفت. در بهشت خداوند را ديد.
خدا گفت: «قرار نبود اينجا باشي! اجلت فرا نرسيده بود. اينجا چه ميكني؟»
مرد مقدس به خدا گفت هرچه منتظر ماندم كه مرا نجات بدهي اين كار را نكردي. من به تو ايمان داشتم. فكر كردم نجاتم ميدهي اما ندادي. مرتب منتظرت بودم اما نيامدي. چه اتفاقي افتاده بود؟»
خداوند جواب داد: «برايت يك اتومبيل، يك قايق و يك هليكوپتر فرستادم. ديگر چه ميخواستي؟»
حالا من چشمهامو بیشتر از همیشه باز نگه میدارم و هوشیارتر از همیشه ام.به دنبال اتومبیل، قایق و هلیکوپتر خدا میگردم ولی واقعا نمیبینمشون.نمی دونم شاید منم مثل همون مردم و همه ی اون وسایل رو رد کردم. ولی تا جایی که میدونم چند باری رو اشتباها سوار یکی از همین وسایل نجات شدم و فهمیدم که اینا از طرف خدا نبودن و هنوز جای انتظار باقیه.
خدایا تو بفرست ، هر چی میخوای بفرست.ما به گاری هم راضی هستیم .فقط غرقمون نکن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:28  توسط گیشا
|
WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر
روز آخر رستم که فرداش قرار بود بیام عسلویه حالم زیاد خوب نبود.یه کم سرما خورده بودم.ناهار مامانم سوپ واسم درست کرده بود، واسه نوه ها و مهمونای احتمالی همیشگی کتلت و برای خودشم غذای آب پز درست کرده بود.
عصری خواهرم با بچه هاش اومدن و سوپی رو که از ظهر مونده بود به بچه هاش داد.مامانم بیرون بود وقتی اومد دید تموم شده دوباره واسم سوپ درست کرد.نمی دونم چرا مامانای قدیم اینقد عاشقن و حوصله دارن.واسه همینه که همیشه خواهرام بچه هاشونو به زور از خونمون میبرن .با گریه و زاری.
وقتی به مامانم فکر میکنم میبینم همه ی زندگیش سختی بود و هنوز به اون آسایشی که باید برسه نرسیده.
گاهی تنهاییاش آزارم میده.اونوقت من اومدم تو این جهنم کار میکنم.
تا به یاد دارم مامانم همیشه هم مادر بوده واسم هم پدر.
تنها چیزی که میخوام اینه که سالم باشه و سایه قشنگش رو سرم.همین و بس.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 17:45  توسط گیشا
|
ای عشق
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه نزدی
ععاشق شعرای قیصر امین پورم.ساده و گرم و صمیمی. خیلی راحت همه ی حرف دلتو میگه.انگار خودت داری شعرمیگی.
فردا میرم تهران واسه کنکور ارشد.البته نخوندم.خیلی کم خوندم.ولی خوب همینم خوب بود ِباعث شد یه کمی به مغزم فشار بیاد.۷ ساله که ازش استفاده ای نکردم.
دلیل اصلی تهران رفتنم واسه دکتره.اگه بشه به زودی میخوام فکمو عمل کنم. خیلی اذیتم میکنه.ولی میترسم.مخصوصا از دوره نقاهتش.خیلی سخته.منم که کم تحمل..................
بالاخره یه ماشین گرفتم.یه پراید بژ رنگ.هر چند که رنگشو دوست ندارم.ولی هنوز به فکر خریدن ۲۰۶ هستم.چند ماه دیگه میخرم.آبی کاربنی.
یکی از داداشام وقتی از ماشینش حرف میزنه انگار از بچه ش حرف میزنه.با آب و تاب..........
حالا میفهمم حق داره ، آدم بهش وابسته میشه.خیلی تنبل شدم دیگه یه قدم راهم حاضر نیستم ژیاده برم.........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:20  توسط گیشا
|
همیشه فکر میکردم خودم خیلی بجا و خوب حرف میزنم ، مطمئن بودم که دل کسی رو نمیشکنم ولی چند شب پیش یه حرف نابجا زدم . یعنی چیزی رو که نباید میگفتم به کسی گفتم که شاید در ظاهر خودشو گرفت ولی معلوم بود خیلی ناراحت شده.
برادرزاده ام چند سال پیش با یه پسری دوست بود که خیلی دوسش داشت ولی از اونجایی که بیشتر این دوستیها به سر انجام نمیرسه عاقبتی نداشت و بعد از یه دوره محرومیت از طرف پسره فقط بعنوان دوستی ادامه پیدا کرد ولی نه چندان گرم. چند ماه پییش فهمیدم که برادرزاده ام با یکی دیگه دوست شده و بیخیال قبلی شده. از اونجایی که این خانم یکی از شماره هاشو داده بود همون قبلی و من بیخبر از این ماجرا یه مدت به همون شماره اس میدادم.تا اینکه یه روز زنگ زد و فهمیدم که اشتباه شده.من از نزدیک ندیده بودمش ولی عکسشو دیده بودم ، اونم عکس منو دیده بود و میدونست کدوم عمه شم. خلاصه اینکه زد زیر همه ی دوست داشتناش و اینکه از اول خودش به من چسبیده و...........
و آخر سرم پیشنهاد دوستی ................
چرا ادم باید تا این حد بی احساس و پست باشه؟هرچند که این مسائل واسه آقایون حل شده ولی هضمش سخته که اونا واسه هیچی ارزش قائل نیستن .نه عشق ، نه حرمت دوستی، و نه هیچ چیز دیگه.........
فقط همین و همین.هر چند که اونا الان با هم دوست نیستن ، ولی چرا باید همچین پیشنهادی بده؟
فقط و فقط به یه دلیل.نفهم بودن .اونا هیچ وقت نمیفهمن که بعضی چیزا باید رعایت بشن.
اون میخواد بعدها بتونه توی جمع خودشون بگه من با عمه و برادرزاده با هم دوست شدم.
مثل اون احمقی که به خیال خودش زرنگه که با دوست من دوست شده و یا دوستشو سر راه من قرار میده.
کاش این آدمها به اندازه پر کاهی لیاقت و ارزش دوست داشته شدن رو داشتن.
دلم آدم میخواد، دلم یه مردیو میخواد که بفهمه دوست داشتن از ارزش آدما کم نمیکنه.آدمی که حتی اگه توی یه عشق یکطرفه یه دختر گیر افتاده اونقدر عزت نفس داشته باشه که به عشقش احترام بذاره.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:55  توسط گیشا
|
راستشو بخوایید زنده ام.آخه یکی از دوستا پرسیده زنده ای؟
آره زنده ام ولی حرفی برای گفتن و چیزی برای نوشتن ندارم .یعنی اگه بخوام میتونم بنویسم ولی به نظرم ارزش نوشتن رو نداره.
خیلی اهل فیس بوک نیستم ، فقط عضوم. فعالیتی ندارم.ولی گاهی یه چرخی توش میزنم. صفحه خیلی از دوستای دوران دانشگاه رو میبینم که خیلی پیشرفت کردن.چه میدونم سر از پاریس و هاوایی و لندن درآوردن.منم سر از جهنمی به وسعت عسلویه.جالبه خیلیهاشون استعداد چندانی هم نداشتن ولی خوب عاقبتی در انتظارشون بود.منم اومدم مثلا یه جای صنعتی که کار یاد بگیرم افتادم تو یه مشت آدم بی جنبه و بی فرهنگ .آدمایی که خواه ناخواه محدودت میکنن.و محکومت میکنن به مردن تدریجی.
نمی دونم دیگه نوشتنم نمیاد.از چی بنویسم ؟ از آدم بی جنبه ای که من دوسش داشتم و اون با من بدترین رفتارهارو داشت.از دوستی که فکر میکردم دوستمه و همه ی درد دلهامو با کنایه رو سرم آوار کرد.
و یا از تنها کسی که همیشه برای دردهام بهش پناه میبردم و اونرو هم فاطمه دوست صمیمیم ازم گرفت.کسی که اگه تو این چند سال نبود من تحمل اونهمه درد رو نداشتم.
نمی دونم چند وقتیه فکر میکنم نباید بنویسم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 17:56  توسط گیشا
|
حال من این روزا درست مثل یه تابع پله شده ، یه لحظه حس میکنم باید باشم ،ادامه بدم و به همه چیز عشق بورزم.شاید بشه کسی رو هم این وسطا دوست داشت و شاد بود.ولی یکدفعه از اون اوج توی کسری از ثانیه به هیچ میرسم .یه هیچ مبهم ، اینکه این آدمهای دور و ور من کی هستن و من دارم با خودم و زندگی خودم چیکار میکنم و دوباره سست و کرخت میشم.
و این حالت خیلی بده .خیلی زیاد هم این حالت بهم دست میده .گاهی فکر میکنم هیچ آدم قابل اعتمادی وجود نداره و گاهی زنگی به دوست قدیمیم میزنم و یه کم روحیه میگیرم.میدونم گاهی خیلی زیاد انرژی منفی بهش منتقل میکنم .نمی دونم قصدی ندارم ولی فقط به خاطر اینکه حالم بهتر بشه اینکارو میکنم.
به شدت از آدمها میترسم .حس میکنم نباید به هیچ کس اعتماد کرد. ولی بازم اعتماد میکنم و بعدش با کوچکترین اتفاقی دلشوره میگرم .که نکنه اعتمادم اشتباه باشه.
نمی دونم چیکار کنم ؟من آدمی نیستم که تو خودم بریزم و اگه این اتفاق بیفته ظرف ۲ یا ۳ روز منفجر میشم ، اونم بدجور.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 7:56  توسط گیشا
|
چند روزی از طرف شرکت رفتیم کیش.خیلی خوش گذشت.خیلی هم به موقع بود، خیلی وقت بود دلم میخواست یه همچین سفری برم.مخصوصا از این سفرای دسته جمعی.
تو این چند روز با یکی از بچه های شرکت بصورت خیلی اتفاقی بیشتر بودم (شاید تنها دلیلش تنها بودن هردومون بود).تو این چند روز رفتارهایی از این دختر دیدم که واقعا باعث تعجب من بود.هر وقت میرفتیم خرید اون به تنها چیزی که توجه داشت پسرای خوشتیپ بودن.و جالب تر از همه این بود که توی هر مغازه ای که میرفتیم همش حواسش به اونا بودو بلافاصله توی مغازه بعدی پروژه جدیدشو شروع میکرد و قبلی یادش میرفت.به قول خودش فقط میخواست شماره بگیره.البته یه ۵ سالی از من کوچیکتره ولی بچه نیست.۲۵ سال سن اونم واسه دختری که دور از خانوادش داره تو همچین جایی کار میکنه کم نیست و باید پخته تر از این حرفا باشه.دیگه کارش تا جایی کشیده بود که خودش به پسرا شماره میداد. و این یعنی بدبختی تمام و کمال.
جالبه دلیل این کارش رو هم بدست آوردن اعتماد به نفس حساب میکرد.واقعا چرا انقدر همه چی مسخره شده ؟ما داریم به کجا میریم؟
من هنوز هم به دوست داشتن معتقدم ، هنوز هم حتی برای دوستی به یه ذره جذبه اعتقاد دارم .
نمی دونم شاید هم من اشتباه میکنم.شاید این دختر هم دلایلی واسه خودش داره ، شنیدم ازش که میگفت به نظرم تو کند ذهنی.چرا ؟
چون از شماره گرفتن خوشم نمیاد ؟؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 8:32  توسط گیشا
|
از همون روزي كه من گفتم اينجا بارون نمياد انگار آسمون عسلويه لجش گرفت و حسابي باريد.يكي دو شبي هم رفتم زير بارون، چه هوايي بود.به اندازه يك سال دويدم .من و يكي از دوستام با هم بوديم، توي كمپ شايد ۵۰۰ نفر بودن ولي همشون ترجيح ميدادن توي اتاق بشينن و صداي بارون رو از سقف شيرووني بشنون ولي تو بارون خيس نشن.
هوا يه جورايي شرجي هم شده بود.دلم ميخواست اين مقنعه لعنتي رو دربيارم و بندازمش تو هوا، مقنعه اي كه از ۶ سالگي تا حالا داره خفم ميكنه.
وقتي ديديم چاره اي واسه خلاصي از مقنعه نداريم رفتيم تو جوب كنار خيابون و پاهامونو گذاشتيم تو آب خنك .هنوز چند متري از اين ابتكارمون و ذوق كردنمون نگذشته بود كه يه بچه موش از جلوي پامون دراومد و پريد تو خيابون.
ياد پارسال افتادم كه با فاطمه رفته بوديم تركيه.اولين روزي كه رفتيم بيرون ، همونطوريكه خودمون دلمون ميخواست .يادم نميره اون لحظه نا آشنا رو كه واسه اولين بار حس كردم موهام دارن نفس ميكشن.
گاهي فكر ميكنم كشور ما فقط يه ايستگاه تا جهنم فاصله داره.نمي دونم شايد هم واسه خانمها خود خود جهنم باشه.
اين روزا هواي اينجا مثل بهاره .خنك و دلچسب.
ديروز براي كار رفته بودم روي يه مخزن كه ارتفاعش ۲۶ متر بود .نمي دونيد چه حالي ميداد.از اون بالا كه نگاه ميكردم تمام پالايشگاه زير دستم بود.از يه طرف هم دريا رو ميديدم ، يه كشتي هم اونجا بود.من ۲۶ متر به خدا نزديك شده بودم ولي ابراي آسمون انقد زياد بودن كه من بازم نديدمش.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 17:35  توسط گیشا
|
گاهی اوقات که بچه ها تو شرکت میل میزنن پایین میلشون نوشته "باران که ببارد تمام راه دوباره سبز خواهد شد ". خیلی این جمله رو دوست دارم ، مدام با خودم تکرارش میکنم .
ولی اینجایی که من هستم امسال اصلا بارون نبارید ، واسه همینه که هیچ کدوم از راههای عسلویه سبز نمیشه..............
آره بارون که نباره از امید هم هیچ کاری ساخته نیست.
فردا بعد از ۱۴ روز تحمل این سلول انفرادی راحت میشم.این سری خیلی بهم سخت گذشت.
ته دلم از اینکه با فاطمه قطع رابطه کردم خیلی ناراحتم.ولی اونم حرفای بدی بهم زد.اون تنها کسی بود که همه حرفامو بهش میزدم.از وقتی که باهاش نیستم شدم کوهی از دردهای نهفته.میدونم چیزی نمونده که به کل از پا در بیام.
این روزها تنها کسی که به فکرمه و دوستم داره باز هم فقط و فقط مامانمه.
میگم اگه اشکای منم همینطور ببارن اون قلب پر دردم خالی میشه از تو ؟؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 23:57  توسط گیشا
|